علی یک و نیم ساله شد
مامانی هر روز بزرگتر میشی و من وقت نمیکنم لحظات زندگی ات رو ثبت کنم جالب اینکه هر ماه توانمندیهات بیشتر و بیشتر میشه و خودمم باورم نمیشه که اینقدر سریع بزرگ میشی
تازگیا مثل طوطی شدی و هر چی که میگیم یه جوری تکرارش میکنی
الان دیگه به همه دخترا نمی گی آیدا اسم مهسا رو هم یاد گرفتی
به من میگی مامانی مامان جونی
به بابات میگی : محمد، بابایی و بابات!!! چون من همیشه بهت گفتم برو پیش بابات حالا فکر میکنی اسمش بابات هست!
هر آقایی رو میبینی میگی عمو
اینقده با عشوه ناز میکنی که دل ادم میره و صداتو نازک میکنی میگی نااااااز
با مامان بزرگی (مامان من) شوخی داری و همش داری باهاش کل کل میکنی! همش داری میزنیش و بعد نازش میکنی! و تاکه میبینیش میگی مامان منه منه ، چون همیشه میذارمت اونجا و میرم سرکار میترسی تو رو ازم جدا کنه
صدای گاو رو بلدی در بیاری و تاکه میگم گاو چی میگه میگی ما
خلاصه خیلی زیاده کارهای تازت کاش ما بزرگها هم هر روز یه چیز تازه یاد میگرفتیم!
اینم یه عکس از زمانی که برده بودمت آتلیه و جا مونده بود مال ماه رمضونه و تو یک سال و دو ماه داری اینجا




علی یک و نیم ساله شد 
